تبليغاتX
دفترچه خاطرات آنلاین من

دفترچه خاطرات آنلاین من

بی خیال

بی خیالی یعنی اینکه یه کوه از نگرانی و مشکلات جلو روت ببینی اما چشمتو رو همش ببندی و خیال کنی آب از اب تکون نخورده.بی خیالی یعنی اینکه چون نمی تونی مشکلتو حل کنی اصلا بهش فکر نکنی با کسی هم دربارش صحبت نکنی اما حس کنی یواش یواش داره روحتو می خوره ،بعد یه دفعه با حرف یکی بغضت آروم بشکنه و تمام روز جمعه ات زهر بشه.بی خیالی یعنی خیال کنی هیچ مشکلی نداری و آرومی اما حقیقت اینه که داری همشو می ریزی تو خودت ، از بس که عصبی هستی دستات می لرزه اما کسی نمی فهمه .
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 17:6  توسط سانتاماریا  | 

دلم برات خیلی تنگ شده

سلام عزیزم ، خوبی ؟دلم برات تنگ شده قربونت برم، کاش توام دلت واسه من تنگ میشد و زودتر میومدی پیشم،کاش توام دلت می خواست دستامو تو دستت بگیری ، کاش دلت می خواست دوستم داشته باشی ، کاش از تو چشمام می خوندی چقدر بهت نیاز دارم ، چقدر به بودنت کنارم نیاز دارم ، و به دوست داشتنت، کاش می دونستی من اینجام فقط به خاطر تو ،فقط واسه وجود نازنینت .

دلم می خواد یه جاده بزنم از این جا تا آسمون بعد رو تک تک ستاره ها پا بذارمو برم بالا، بعد برم تا کنار ماه و یه تکه ازش بردارم .دلم می خواد یه شب رو ابرا بخوابم آروم و رها ، رها از همه چیز .از این دنیا و آدماش و حتی از خودم . دلم می خواد برم یه روز تو طبیعت رو سبزه ها بخوابم تا خیسی و خنکی شو زیر تنم حس کنم.دلم یه جاده بی انتها می خواد که هر چی توش راه برم تموم نشه ، از اینجا تا بی نهایت.دلم یه آسمون پر ستاره می خواد که شب بخوابم زیرش بعد ستاره ها رو بشمارم تا خوابم ببره.

دلم یه بادبادک می خواد که برم رو پشت بام رها کنم تو آسمون بعد بشینم حرکتشو با باد تماشا کنم. دلم یه عروسک می خواد که شبا محکم بگیرمش تو بغلم ، نازش کنم ، بوسش کنم ، دستمو رو ابریشم موهاش بکشم ، باهاش ساعتها حرف بزنم، فقط حیف عکس العملی نمی تونه نشون بده ، فقط می تونه به حرفام گوش بده.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 18:31  توسط سانتاماریا  | 

بازم همون حس همیشگی

بازم حالم گرفته هست،نمی دونم باز چه مرگمه ، نه می دونم .باز همون حس همیشگی اومده سراغم، همون حسی که ازش متنفرم .حس تنهایی، بی حوصلگی، بد اخلاقی، حسی که مثل یه مرغ سرکنده این ور و اون ور می ری.حس بی قراری،حوصله هیچ کس حتی خودمو نداشتن .حس بدی هست.ازش متنفرم.این جور وقتا حتی گریه هم بکنم آروم نمی شم .خب اینجا محیط خصوصیه دیگه پس می تونم راحت حسمو ابراز کنم :

دلم یه آغوش گرم می خواد که کنارش آرامش پیدا کنم .این جور وقتا بیشتر نیازشو حس می کنم. شاید گفتن این حرفا آخر ضعف باشه ، اما میگم . دلم کسی رو می خواد نوازشم کنه.آرومم کنه ، به حرفام گوش بده، اگه از چشمام اشکی اومد پایین با دستای گرمش پاک کنه .یکی که بهش بگم دوستت دارم ، عاشقتم.یکی که منو دوست داشته باشه ،یکی که بهم بگه دوستت دارم ،بگه عاشق خنده هاتم ، عاشق نگاهتم ، عاشق همه چیزتم .بازم بگم ؟ . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 21:9  توسط سانتاماریا  | 

یک روز کاری عجیب

من تو یه مدرسه کار می کنم.

صبح که اومدم مدرسه هنوز ساعت 8 نشده بود حدود 7:40 بود ، اما تنم قدر ساعت 2 بعد از ظهر داغ داغ بود، نمی دونم چرا؟

امروز مدیر مدرسه مون گفت : انگار سفت و محکم سر جات نشستی فعلاً ؟ پرسیدم : چی؟ گفت : خونه بابت .منم واسه اینکه کم نیارم گفتم : خب تقصیر شماست دیگه کاری که واسم نمی کنین هیچ حتی سر نمازم دعا نمی کنین وگرنه الان تو خونه بابم نبودم .اونم گفت حتماً هنوز وقتش نشده ، باید جایی بری که حداقل قدر خونه بابات بهت خوش بگذره نه کمتر.جایی بری که خوشبخت بشی.

خانوم .... بعد از 2 ماه مرخصی امروز اومده بود ،تازه یکم سر پا شده بود ، گفت : خونه بودم به دلم افتاده بود یه کاری کردی ، خبری هست؟ گفتم : نه.

یکی دیگه پرسید : خبریه ؟ گفتم :نه ،چه طور؟گفت :واسه انگشتری که امروز کردی دستت ،مثل حلقه می مونه.خواستم بگم : اگه خبری بود انقدر خودم خوشحال بودم که حداقل یه جعبه شیرینی واستون میاوردم.

ظهر وقتی خواستم برم خونه به یکی گفتم : روزای خوبی در پیش هست ، یادتون نره واسم دعاهای خوب خوب بکنین تو این روزای خوب.

نمی دونم چرا امروزم که من نخواستم بهش فکر کنم بقیه به فکرم انداختن !

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 16:6  توسط سانتاماریا  | 

. . .

این روزا زیاد حال و حوصله ندارم ، از بیکاری همش می خوابم بعد شبها خوابم نمی بره . هی دور و بره این و اون می پلکم تا روز تموم بشه و دوباره فرداش روز از نو روزی از نو.عین یه آدم سرگردون.نمی دونم آخرش چی می خواد بشه .امروز یادم افتاد یه پازل 1000 تکه ای چند ماه پیش خریدم ،گفتم بیارمش بیرون درستش کنم اما حتی حوصله اونم نداشتم .همین جور وسط اتاق ولش کردم و رفتم.نمی دونم چرا اینجوری شدم ، نمی دونم چرا گاهی زندگی اینقدر سخت می شه .این روزا وقتی بیرون از خونه ام یه دفعه به آسمون نگاه می کنم ،به درختها و به خودم می گم خداجون یعنی الان منو می بینی ؟ می بینیم چقدر داغونم ؟پس چرا به دادم نمی رسی؟
گاهی وقتا یه آهنگ که حتی کسی ام توش نمی خونه نمی دونم چرا اینقدر روح آدمو تحت تأثیر قرار می ده ، حتی اشک آدمم در میاره.
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 15:2  توسط سانتاماریا  | 

پست بی عنوان

دیشب تا دیر وقت خوابم نمی برد،فکر کنم تا 2:30 بیدار بودم شایدم بیشتر .بعد از نماز تازه خوابم برد .چشمامو که باز کردم ساعت 9:30 صبح بود ، وای چقدر دیر بیدار شدم . تازه یادم اومد دیشب فکرم مشغول کجا بود ، همه فکرا یه دفعه به مغزم هجوم آوردن ، چقدر دلم می خواد این روزا آخرین روزای تنهاییم باشن و زودتر تموم بشن.می دونم بعد از این دیگه تحمل تنهایی رو ندارم .خدا جون قربون مهربونیت برم ، دلم خیلی گرفته ، چشمام قدر ابرای بهاری می خوان ببارن ، قربون بزرگیت ظرفیت من دیگه داره تموم می شه ، کاسه صبرم داره لبریز می شه.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 21:46  توسط سانتاماریا  | 

آرزوی من

همیشه سعی می کنم امیدم از رحمت خدا ناامید نشه، سعی می کنم حتی تو سخت ترین لحظات دلم فقط به خدا امیدوار باشه نه خلق خدا.و از خدا می خوام کمک کنه به آرزوهام برسم.مثل . . .

بگذریم . . . این حلقه رو می بینین، الان که تنهام وقتی شدم دو تا یعنی یه شریک واسه زندگیم پیدا شد این حلقه هم می شه دو تا.

برام دعا کنین .

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 22:45  توسط سانتاماریا  | 

می خوام بازم بچه بشم ،می شه؟

دلم می خواست یه بچه بودم ، رها از غم وغصه این دنیا ، یه بچه که وقتی بستنی از دستش می یفته رو زمین اشکاش آروم میان پایین ، وقتی یه بادکنک تو دستش هست از ته دل می خنده ، چیزی نداره که واسش نگران باشه .دلم یه شادی از ته دل می خواد ، دلم یه بادکنک می خواد که از داشتنش شاد باشم و از ترکیدنش گریه کنم .دلم یه دست گرم می خواد که موهامو نوازش کنه ، اشکامو پاک کنه ، کسی که با خنده هام بخنده .از همه این دنیا و آدماش خسته شدم .دیگه حتی حوصله خودمم ندارم .نفهمیدم کی بزرگ شدم ،بازم می خوام بچه بشم ،می شه؟نفهمیدم کی غم و غصه این دنیا جای شادی های کودکانمو گرفت ، جای دلخوشیهای ساده اون روزامو گرفت .اما دلم می خواد بازم برگردم به اون روزا.نمی خوام آدم بزرگ باشم، می خوام بازم بچه بشم، کاش می شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 21:2  توسط سانتاماریا  | 

آخه تنهایی چقدر؟

امروز واسه اولین بار خودم تنهایی رفتم دکتر، دکترم نامردی نکرد یه آمپول واسم نوشت ، منم مثل آدمای مغرور با اعتماد به نفس رفتم آمپول رو گرفتم و زدم .این جوری :

اولش اصلاً درد نگرفت اما تا رسیدم خونه دردش شروع شد.

زیاد  بد نبود گاهی وقتا واسه اعتماد به نفس خوبه اما آدم این جور وقتا بیشتر احساس تنهایی می کنه . آخه هچ کس نبود نازم بکشه ،بوسم کنه، هیچ کس نبود خودمو واسش لوس کنم .

بهر حال چه می شه کرد تنهاییه دیگه، وقتی کسیو نداری همینه دیگه .

نمی شه تا وقتی n سالت بشه آویزوون پدر مادر باشی که ، از کجا معلوم تا کی بخوای پیش بابا مامان بمونی ؟ بلکه این جوری خدا دلش بسوزه یه کس و کاری واسمون جور کنه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 16:33  توسط سانتاماریا  | 

چقدر آرامش خوبه!

خدا جون ازت ممنونم. یه بار دیگه از خطر نجاتم دادی.باورم نمی شه .اما با تمام وجود ازت ممنونم.همین جا قول می دم دیگه خر نشم!دیگه اشتباه نکنم.می دونم آدما یا بنده ها زیاد توبه می شکنن اما می خوام دیگه بد نباشم.می خوام فقط از تو کمک بخوام.می دونم که اگه بیام طرفت حتماً کمکم می کنی . آخه تو عاشق بنده هاتی ، عاشق این هستی بیان طرفت ، صدات بزنن ، دوستت داشته باشن ، تو سختی ها فقط از تو کمک بخوان.دو شبانه روز گذشته  خیلی بد بهم گذشت ، امشب می تونم یکم راحت بخوابم اما هنوزم باید صبر کنم تا نتیجه آخریشم بیاد تا خیالم کامل راحت بشه . اون وقت دیگه یه خط قرمز می کشم و پامو ازش اون ور تر نمی ذارم اما توام باید کمکم کنی، می دونم که حتماً کمکم می کنی.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 20:49  توسط سانتاماریا  |